تبليغاتX
من و تو
عشقبازی... 

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در روز آخر

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...!

|+|
نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 11:17
خدایا،خدارو ازم نگیر! 

خدایا

اجازه هست من می خوام یک چیزی بگم


می تونم بگم


می خوام برم

 
دیگه نمی تونم 

 اصلا نمی تونم خسته شدم


گاهی فکر می کنم چی می شد من و از اون بنده هایی می افریدی که هیچی از تو نمی دونستند

 بعد می امدی با یک ایه قران با یک تلنگر بیدارم می کردی

 چه کیفی داشت اونوقت

 وقتی بهم نظر می کردی چه لذتی داشت تولد دوباره


ولی


نمی دونم دارمت یا ندارمت


نه بنده خوبی ام نه سر به راهم نه خیلی چیزهایی که خودت می دونی


نه می تونم یک جور دیگه باشم


خدایا


من هیچی نمی خوام از این دنیا


جز تو رو


جز لذت با تو بودن رو


همه چیزم رو بگیر همه چیزم رو

فقط خودت رو ازم نگیر

 فقط لذت عاشقی ، بغض کردن ها گریه کردن ها رو ازم نگیر


لذت سجده های طولانی رو ازم نگیر .

|+|
نوشته شده توسط پیمان در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 20:2
حضور 

چقدر جای تو خالیست! کجاست لحظه ی دیدار ؟

میان بغض،سکوتی ز جنس فریاد است،بیا که دیده تو را آرزوی دیدار است

تو از قبیله ی نوری ، من از تبار صبوری

تو از سلاله ی عشقی ، من از دیار نیاز

من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی !

تویی نشسته به آدینه ام،بگو که می آیی !

اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی ، اگر شکسته دلی را بهانه می دانی

اگر سکوت غریبانه آیت عشق است،

اگر که صبر،صبر،صبر بهای دیدار است،

به جان غنچه ی نرگس تو را خریدارم،

نشانده مهر تو بر دل،به شوق دیدارم...

"من عاشقانه تو را در نماز می خوانم،

شکوه نام تو را خوانده،باز می خوانم"

هزار پنجره از این نگاه لبریز است

بگو ! بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است !

نشانده مهر تو بر دل،خروش نام تو بر لب

نفس ز یاد تو ،بوی ترا گرفته است اینجا

بیا که عشق تو در سینه می کند غوغا !

نبوده تو غایب،طلوع فردایی

تو حاضری و ظهورت،حضور زیبایی

امید دیده ی روشن،ز دیده پنهانی

مرا به میهمانی چشمان خود نمی خوانی ؟؟؟

|+|
نوشته شده توسط پیمان در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 19:3
دلسوخته 

دل سوخته تر از همه سوختگانم


از جمع پراکنده رندان جهانم


در صحنه بازيگري کهنه دنيا


عشق است قمار منو بازيگر آنم


با آنکه همه باخته در بازي عشقم


بازنده ترين هست در اين جمع نشانم


اي عشق از تو زهر است به کامم


دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من


عمري است که مي بازم و يک برد ندارم


اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم

اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت


بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت


من زنده از اين جرمم و طبق مجازات


مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت


بايد که ببازم با درد بسازم


در مذهب رندان اين است نمازم

من دربدر عشقم و رسواي جهانم


چون سايه به دنبال سر عشق روانم


او کهنه حريف منو من کهنه حريفش


سرگرم قماريم من و او بر سر جايش

|+|
نوشته شده توسط پیمان در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 18:37
تعبیر عشق من تویی  

من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه...

 و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز...

 بگذار از عشق سخن نگويم...

 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛

 چرا که من عشق را با کلام در نيافتم...

 برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا..

 چيزی است وسيع تر از همه اينها؛

 وسيع است و با نجابت.. مانند دلت...

 با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت..

 عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت....

 بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه

 ژرفناکی نگاهت..

 و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..

 و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام!

 چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم

 که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند...

 و من؛  شيدا می مانم..

 بگذار از عشق سخن نگويم؛

 بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم....!!!

|+|
نوشته شده توسط پیمان در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 12:30
سوختم... 

 چه کسی باور کرد

                                 جنگل جان مرا اتش عشق توخاکستر  کرد

|+|
نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 20:48
قهر...غرور...ابدیت... 

ما دو تن خاموش 
بار قهر کهنه اي بر دوش

باز هم از گوشه چشمان نمناکت
من درون خاطرات روشنت را، خوب ميبينم
باز هم ای خوب من، ياد همان ايام زيبايی
آه ميبينم تو هم، افسوس آن لبخند شيرين را،
به دل داری
خوب ميدانم تو هم مانند من از قهر بيزاری
باورش سخت است
بعد از آن همه احساس ناب و پاک
من با تو، تو با من
لب فرو بسته ، به کنجی ،قهر؟!
آه
بيش از اين دل را توان بی تو بودن نيست
راست ميگويم
مرا با قهر کاری نيست
اما
اين شروع از که؟
کلام مهربانی را که می آغازد؟
من يا تو؟
سلام آشتی ،با کيست؟
و گام اولين را سوی پيوند دوباره
و لبخند محبت يا نگاه گرم
اول از تو بايد يا که من؟
پس بيا با هم برای آشتی
يک - دو - سه بشماريم
خوب شروع يک - دو
وای صد افسوس
اين سه - بر زبان ما نمی آيد
ما دو تن خاموش
بار قهر کهنه اي بر دوش
هر دومان مغرور...

|+|
نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 20:40
بوسه ی عشق 

چشمانت را می بوسم


که گريسته اند برای عشق


لبانت را


که سکوت کرده اند برای عشق


و گونه هايت را


که از عشق داغ است


برای دل بیتابت اما


چه می توانم کرد


جز دوست داشتن تو ...

|+|
نوشته شده توسط پیمان در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 20:24
احساس 

باز هم احساس کرده اي که شايد من هستم

و چه خودخواهانه

تنهايي عاشقي ميکني

و من چه مظلومانه عشق را سکوت ميکنم

به سادگي يک رهگذر

عشق مي ورزي

سخن شيرين ميگويي

ولي فردا راهت را گم ميکني

و هر روز پنجره را باز ميکنم

به آسمان مينگرم

گاهي خورشيد را ميبينم

و شايد تورا

حتي نميدانم خانه ات کجاست

به روي همه در باز ميکني

و با نگاهي و لبخندي دررا ميبندي

تو آمدي عاشق باشي ولي رفتن را خود بمن آموختي

تو آمدي به ديدارم که تا هروقت دلت خواست مرا ببيند

ولي دلت دروغ ميگفت

چشمهايم صبور شده اند

وقتي که باور کردند چشمهايت باور کردني نيست

در فصل بهار سال نو در خانه تکانيه دلت

عشق کهنه شعرهايم را دور بريز

ديوار فاصله ها بسيار بلند است

و من هرروز صدايت ميکنم

در شلوغي ايستگاه دلت

صدايم را نميشنوي

دلم اول آشنايي غربت را فهميد

و به روياها رفت و اين حادثه نهان شد

بيصدا شد

و غريبانه فراموش شد

|+|
نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 19:25
سکوت مرگبار 

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

 گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم

|+|
نوشته شده توسط پیمان در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 19:8